یلدا...
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 23:25
گیرم که یلدا هم بیاید شبی هم به درازا بکشد برفی هم ببارد، سفره ای هم چیده شود، اناری هم باشد و دیوان حافظی هم... چه یلدایی؟ چه برفی؟ چه فالی؟ بی تو این جا همه شب یلداست... + نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ساعت 11:2 توسط |
هر کس که نشست...
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 3:28
باور کن اصلا بحث نو و کهنه نیست؛ هیچ چیز تغییر نکرده... من، رفتارم، علایقم، زندگیم، افکارم همه همانیم که بودیم سال هاست که در کنار هم زندگی می کنیم.. شاید اندکی عاشقانه تر ، کمی عاقلانه تر در حباب زندگی دوره می کنیم روزگار خویش را
چرا نمی دانم...
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 3:28
شکسته است درونم چرا نمی دانم فسرده است لبانم چرا نمی دانم منم که بَعدِ سه دَه زندگی ندانستم دلیل خستگی ام را چرا نمی دانم ستایش همه عالم عجیب بود ولی
دلخوشی ...
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 3:28
کمی آن طرف تر پنجره ای در انتظار خورشید نشسته گنجشک ها نگران آفتابند و شب. همچنان استوار است. شاید ستارگان نیز به عیادت رفته باشند و مهتاب یک تنه ستون آسمان را برقرار بدارد گاهی که بی قراری آفتابگردان سکوت مزرعه را بر هم می ریزد, شاپرک های رنگارنگ سرود زندگی را با یکدیگر زمزمه می کنند
دیر یا زود...
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 3:28
دیر یا زود... اجازه ندهیم یک رابطه که عمرش تمام شده هی کش پیدا کند تا جایی که همهء خاطرات خوبش را هم با خودش ببرد، ما فقط بلد شدیم یلخی عاشق شویم. یاد گرفتیم فقط عشق بورزیم. یادمان ندادند عاشق چه جور"آدمی" شویم. آغوش باز کردیم و چشم باز نکردی
مسافرم
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 3:28
بگذار میم مالکیت را در انتهای نام بزرگت" مسافر" قرار دهمسفر همیشه دشوار استاز آغاز تا اکنوناز اکنون تا آغاز از آغاز تا همیشه...و رنج همواره همراهپله ها پژواک آمالمان را ثبت کرده اندو دیوارها به گوش جان نیوشیده اندو نرده ها چه زیبا همراهمان بودندهنوز هم باران می باردهنوز هم می ایستمو رفتنت را تا آنجا...